« حجت اباد ديار فراموش شده»
قريه اي در دل شنزار هاي ريگ جن كه اهالي ان هرگزبه اغوش ده بر نگشتند.
حجت اباد يكي از قراء توابع چوپانان با قدمت تاريخي زياد مي باشد.كه حدوداً 7 كيلومتري شمال غرب غرب چوپانان واقع است.
اطراف اين قريه را ريگ جن احاطه كرده ، اب اين قريه از طريق قنات تاًمين مي شود زماني تعداد حدود 40 خانوار در ابادي سكونت داشتند.
كه حدوداً در دهه پنجاه بر اثرريزش سيلابهاي زمستاني در قناتهاي اين قريه اب قطع وپس از لايروبي وزحمات زيادي كه كشيده شد اب بالاخره
به روستا برگشت همزمان با خشكي قنات هاساكنين ان، زمينهاي زراعي خود را رها وبه چوپانان كوچ كردند، روستايي كه زماني محصولاتش به اطراف صادر مي شد ديگر از رونق افتاد.
محصولات ان شامل: گندم _جو_ارزن_خرما__يونجه_سبزيجات- سيفي جات_انار__انگورو افتابگردان بود كه با يك وقفه چند ساله مجدداً افراد با ذوقي ، اباداني رابه ده برگرداندند با احياء قنات ها تنها چشمه سارداخل خيابان ان رونق گرفت ونويد بهار را به پرندگان واهالي داد اما ديگر ساختمانها انقدر فرسوده شده بودن كه توان ساخت انها را نبود وشايد همان ساختمانها قاتل جانشان مي شد، ديگر پرندگان كوچ كرده بودند وصداي چلچله هابه گوش نمي رسيد.
خزندگان چنان دندان تبز كرده بودند براي انسان ها كه گويي انها مقصر بودند كه حيات را از انان گرفته اند به همين جهت به تلافي برخاسته بودند .به همين راحتي بهترين تفرجگاه وزادگاه انسانهاي پاك وبي الايش در زير ريگزار هاي بي رحم كويري مدفون گرديد.
جايي كه اگراهالي ان پا بگذارند خاطرات شيرين كودكي رادر كوچه پس كوچه هاي ان ودشت وصحراي ان در ذهن خود تداعي مي كنند. روزي صداي شاگردان مدرسه كه كوكب خانم رازمزمه مي كردند به گوش ميرسيد او كه گاو شيرده ي بزرگي داشت همان مادر عباس را مي گويم وصداي حسنك را كه به گوسفندان گرسنه علوفه مي داد . تنها وسيله ي
اياب وذهاب انان الاغي بود كه براي خريد و مايحتاج زندگي ان را محيا مي كردن و بر دل ريگ مي زدند تا به چوپانان برسند ان موقع جاده ماشين رو نبود كه بعدها ساختند اما ماشيني نبود كه از روي ان عبور كنند يعني نوشدارو بعد مرگ سهراب!!
اما از ان به بعد دست هيچ يك از مسوولين براي همت بالا زده نشد وشور ونشاط گرفته شد و به ديار فراموشي سپرده شد. زماني خانه انصاف ده صداي عدالت را طنين انداز مي كرد كه اين صدا در زير خروارها شن خفه شد راستي چه اسم قشنگي همانا برازنده ان است «ريگ جن» به ياد شعر پير سالخورده ي اين ديار مرحوم (فرج) كه اميدوارانه در زير سايه ي ديوار مدرسه كه به عصايش لم داده بود ، افتادم كه مي گفت:
حجت اباد مي نشينم پادشاهي مي كنم...اش ارزن مي خورم شكرالهي ميكنم به اميد ا ن روز |